احتمالا باید اسم وبلاگ رو تغییر بدم و بنویسم «به دنبال امید». البته خودم هم نمیدونم در این شرایط روحی امید جوابه یا نه اما میدونم به چیزی برای ادامه دادن نیاز دارم. همه اندوختههای فکری و روانیم ته کشیدن. توی چنته کلیدی ندارم که این در رو باز کنه. رسیدم ته چاه و برعکس گذشته تمایلی برای حتی یه قدم بالا رفتن نمیبینم. باورتون میشه؟ منی که میخوام اول کتابم بنویسم «ممنون از ر. که به انتظار ماند تا خودم را از چاه بالا بکشم»، منی که از وقتی بزرگسال به حساب اومدم هیچوقت از حرکت نایستادم، منی که مجبور بودم توقف و نفس کشیدن رو یاد بگیرم الان نمیدونم چرا و چطور میشه حرکت کرد. چرا نمیدونم؟ چون عمیقا به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز فایده نداره.