اتاقی از آن خود

My Favourite Faded Fantasy

چرا اینقدر بدجنسی؟

- Why are you so mean?
+ No reason... Fun?
- That's fun for you?
+ What? To point out the very thing everyone's thinking but doesn't have the spin to own and say? Yes, I find that amusing.
- Well… I think that's cruel.
+ That's why I don't do it to you.

Quote from Yellowstone

 

پی نوشت:

میرابل مادریگال با اون عینک گرد همون چیزیه که به نظر میام اما وقتی حرف اخلاق باشه... خب، واقعیتش پشت موهای فرفری و چشم‌های قهوه‌ایش بث داتون انتظارتون رو می‌کشه.

ببر بنگال

سررسید حساب اعتباری شما فرا رسیده است

سوال روز: تا حالا بدنت برای چیزی تاوان پس داده که به خاطر نمیاری؟ شده از سلامتی که نمی‌دونستی داری برای پوشوندن ضربه‌ای که ازش خبر نداشتی استفاده کنی و روزی جریان رو بفهمی که دیگه نمی‌تونی این معامله رو ادامه بدی؟ هیچوقت شده بدن رو شبیه کارت اعتباری ما برای زندگی ببینی؟ اگه جوابت آره است بهم بگو، تا حالا به برداشت بی‌حساب آدم‌ها از جسمشون فکر کردی؟

ببر بنگال

چیزهایی هست که باید بدانی

 

I'm gonna tell you something my mother told me, and you're not gonna like it. Everything is different now. All of the boys you used to outrun and out wrestle, that's all done, and they're gonna look at you differently, see you differently. And they're gonna look at you like you're less; like you're somehow weaker today than you were yesterday. You're not due. You're stronger than all of them because if men were responsible for giving birth human race wouldn't last two generations. But after treating you like you're weaker long enough, you start to believe it too. It's why I'm gonna hard on you, honey. I have to turn you into a man, that most men will never be, and I'm sorry in advance for doing it because you gonna hate it, sweetheart. I know I did. But I look back, and I know my mother was right. It was the best gift she ever gave me, now I have to give it to you.

 

Yellowstone

ببر بنگال

به آنجا رفتم و بازگشتم - شش

 

ببر بنگال

فشنگ مشقی

روزی در پاییز سال گذشته پشت سیستم شرکت نشسته بودم. کتابی از معروف‌ترین انتشارات حوزه کودک مقابلم بود و باید با خوندن چند صفحه از کتاب و جستجوی اینترنتی حرف حسابش رو می‌فهمیدم. باید عصاره‌ی داستان رو از این داشته‌های اندک بیرون می‌کشیدم، کفش‌های شخصیت اصلی رو می‌پوشیدم و مدتی در دنیای غریبش قدم می‌زدم. قرار بود هوای سرزمین جدیدی رو نفس بکشم در حالی که گوگردهای تهران هر روز پوستم رو خرابتر و فکر «شام چی بپزم» بیشتر از صیانت اینترنت عصبیم می‌کرد. این گریز روزانه همیشه من رو سرحال می‌آورد ولی با در نظر گرفتن صدای بی‌وقفه‌ی گلوله‌ها در روز مذکور، فرار به دنیای خیالات ممکن نبود. صدای فشنگ‌هایی که به ماشین‌ها، مغازه‌ها، سطل‌های زباله و آسفالت برمی‌خوردند حتی زیبای خفته رو هم هوشیار می‌کردند. تحت فشار بودیم بدون اینکه کلمه‌ای برای توصیفش داشته باشیم. دیگه نمی‌دونستیم کجا نشستیم. خبری از صدای گوشخراش میوه‌فروش سر چهارراه نبود و فکر دود کردن سیگارهای زنونه توی کوچه پشتی، حتی به خسته‌ترین نورون مغزم خطور نمی‌کرد.

توی همون روز پاییزی، به همکار/دوستم نگاه کردم که مقابلم نشسته بود. لب‌های توپرش بیشتر از قبل می‌لرزید و بیشتر از همیشه پاش رو تکون می‌داد. این حرف رو میگم چون همه از سابقه‌ی حملات عصبی‌اش خبر داشتیم. قبلا یک‌بار توی شرکت پنیک سراغش اومده و حالا من با تک‌تک سلول‌های بدنم نگرانش بودم. دوستش داشتم، خیلی زیاد. وقتی به چشم‌های حواس‌پرت، موهای بلند و چهره شرقیش نگاه می‌کردم عشقی توی دلم دست‌وپا می‌زد که خیلی فراتر از جسم بود. خصوصیات ظاهریش با هر چیزی که از زن‌ها می‌پسندم متفاوت بود اما برام اهمیتی نداشت، چون چیزی که من رو سمتش می‌کشید حتی الان هم واسم ناشناخته است.

اون روز همه‌ی همکارام توی ذهنم بودن اما گمونم معلومه که اون رو فراتر از یه کارمند ساده می‌دیدم. به سال‌های طولانی تحمل  افسردگی‌اش فکر می‌‌کردم و مدام از خودم می‌پرسیدم: «چجوری میشه این فشار کوفتی رو کمی سبک‌تر کنم؟ چطور علائم اولیه‌ی پنیک رو بفهمم؟ چرا شماره‌ی هیچکی از اعضای خانواده‌اش رو ندارم؟ چجوری میشه اونو آروم کنم وقتی خودم فقط کله‌امو بیرون آب نگه داشتم؟»

صدای تفنگ‌ها کم‌کم محو شد. بوق ماشین‌ها جای گاز موتور رو گرفت و حتی یه ماشین میوه‌فروش با بلندگوی دستی رد شد. بعد از تلاش بی‌فرجام برای نپرسیدن حالش پیام دادم: «از صورتت می‌فهمم روبه‌راه نیستی. چی اذیتت می‌کنه؟» می‌دونستم راهی برای رفع این وضع ندارم ولی نمی‌خواستم فکر کنه تنهاست. نمی‌خواستم با خودش بگه من دارم زیر فشار له می‌شم و حتی یه نفر حالمو نمی‌پرسه. می‌خواستم بدونه یکی اینجا، توی این پادگان مثلا استارتاپی بهش اهمیت میده در حالی که می‌دونستم مرهمی برای اضطرابش ندارم. اما جمله‌ای که در جوابم نوشت حتی از وحشی‌ترین تصوراتم،‌ هولناک‌تر بود: «همه‌چیز. همه‌چیز اذیتم می‌کنه.»

حالا در یه شب تابستونی، صدها کیلومتر دورتر از اون نقطه نشستم. سرم درد می‌کنه، اسید معده زخم‌های جدیدی به گلوم می‌اندازه و برای اولین‌بار در عمرم به یه غریبه چند میلیون بدهکارم. چند هفته‌ای میشه که خودم نیستم اما اگه ازم بپرسید چی بیشتر اذیتم می‌کنه جوابی ندارم. واقعیت اینه که امشب، حتی زنده بودن هم اذیتم می‌کنه... .

 

پی‌نوشت: افکار خودکشی ندارم، نگران نباشید :))

ببر بنگال

یک ورق کتاب - شش

روزی روزگاری دختری بود که یک روز برخلاف میل پدرش کاری انجام داد. هیچکس یادش نیست آن کار چه بود اما پدر دختر به قدری عصبانی شد که او را بالای صخره‌ها برد و از آن بالا توی دریا انداخت. در آنجا ماهی‌ها گوشت تن دختر را خوردند، چشم‌هایش را درآوردند و به این ترتیب اسکلت او میان جریان‌های آب دریا می‌چرخید و می‌چرخید. روزی ماهیگیری برای گرفتن ماهی لب دریا رفت. درواقع زمانی ماهیگیران زیادی کنار این خلیج می‌رفتند اما این ماهیگیر راه زیادی را از خانه‌اش پیموده و به اینجا آمده بود و نمی‌دانست که ماهیگیران محلی از این مکان دوری می‌کنند و می‌گویند در این نقطه از ساحل روح دیده شده است. در آن روز قلاب ماهیگیر پایین رفت و به دنده‌های زن اسکلتی رسید. ماهیگیر با خودش فکر کرد: «ای! یک ماهی بزرگ گرفته‌ام! آره، واقعا یک واقعا ماهی بزرگ گرفتم!» و بعد با خودش فکر کرد که چه تعداد از مردم می‌توانند با خوردن این ماهی سیر شوند و چقدر طول می‌کشد تا آن را بخورند و تا چند وقت از ماهیگیری راحت خواهد بود...

 

ببر بنگال

فقط یک چیز!

این پست رو یادتونه؟ الان میگم در زمان درست و با آدم مناسب می‌تونید ازش عبور کنید. فقط فقط فقط، لطفا با خودتون صبور باشید.

ببر بنگال

غم‌نامه

همچین شبی با خودم گفتم: «دیگه به خاطر هیچکس از استانداردهام پایین نمیام.» اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم امتحان پیش‌روم به این سختی باشه.

ببر بنگال

یک ورق کتاب - پنج

عمو هوشنگ روزهای بارانی توی خانه بند نمی‌شد. دست از سر کتاب‌ها و سگ‌ها برمی‌داشت، بارانی‌اش را می‌پوشید، کلاه بیس‌بال آبی‌رنگش را روی کله‌ی بی‌مویش می‌گذاشت و لنگان‌لنگان راهش را می‌کشید و می‌رفت بیرون. من هم مجبور بودم راه بیافتم دنبالش و مواظب باشم دوباره سر از شهر دیگری درنیاورد؛ مثل باد و باران قبلی که عمو هوشنگ راهش را کشیده بود و رفته بود اهواز و خودش را به زندان کارون معرفی کرده بود. دکتر خرمی مشاور فامیلی هفت پشت ما می‌گفت آدم‌هایی که مدتی طولانی حبس بوده‌اند، تا مدت‌ها بعد از آزادی پای‌شان را از خانه بیرون نمی‌گذارند و به خیال‌شان هنوز هم پشت میله‌ها هستند. فکر می‌کنم مرض عمو هوشنگ هم همین است. البته به استثنای روزهای بارانی که دوست دارد برود قهوه‌خانه‌ی زایرنبی، کنار حمال‌های بارانداز بنشیند و سیگار کمل آمریکایی دود کند. درست مثل حالا که روبه‌رویم نشسته بود و از پشت جام بخارگرفته و چرب قهوه‌خانه دریا را نگاه می‌کرد.

 

موعود؛ نوشته‌ی سیامک ایثاری

ببر بنگال

گفتن یا نگفتن؟ مسئله این نیست

خیلی سال پیش وقتی جوجه دانشجویی بیش نبودم، با یکی از خواننده‌های وبلاگم سر قرار رفتم. البته نه آدرسی که الان می‌نویسم و نه کسی که شما بشناسید. اون آدم یه غریبه تمام عیار بود که اینقدر سماجت داشت تا جدیش بگیرم و اونقدر آدم حسابی بود که زود بفهمم یه جوون خیالاتی احساساتی نیست. پس وقتی که دیدم دلم داره نرم میشه پیشنهاد دیدار دادم. جواب؟ نکنه منتظر چیزی جز بله بودید؟ :دی

یه مدت گذشت. آشنایی‌مون به دلایل مختلف طولانی نشد ولی از اون شخص ردپاهای زیادی توی زندگیم به جا موند: اولین کافه لوکسی که رفتم؛ اولین احوال‌پرسی بعد از زلزله‌هایی که توی شهرمون عادیه؛ اولین‌باری که توی سینما دوتا فیلم پشت سر هم دیدم؛ اولین گم شدن‌های دوتایی؛ اولین گوشی بلک‌بری که دستم گرفتم؛ اولین (و آخرین) دهه شصتی زندگیم که سعی داشت توی گیر و گور هم‌نسلی‌هاش گرفتار نشه؛ اولین کارت پستال عاشقانه؛ اولین قراری که هردوتا به لاکتوز حساسیت داشتیم و لازم نبود خیلی از مراعات‌های غذاییم رو بهش توضیح بدم؛ اولین شخصی که بدون رودربایستی گفت مجبور شده ترک موتور بشینه تا به موقع برسه؛ اولین‌باری که فهمیدم نمیشه به یه ایمیل بیشتر از صدبار رپلای زد، اولین کسی که نوشتن رو بلد بود؛ اولین کسی که باهاش اونقدر راه رفتم تا پاهام درد گرفت؛ اولین مردی که زیبایی چشم‌هاش منو دستپاچه می‌کرد؛ اولین آدمی که نشونم داد تکیه کردن به یه مرد یعنی چی؛ و در نهایت اولین آدمی که می‌دونستم منو می‌خواد و به همون اندازه بهم احترام می‌ذاشت...

لیست اولین‌ها احتمالا طولانی‌تره و همشون خوشایند نیستن، ولی دلیل یادداشتم اینا نیست. امشب یاد چیزی از اولین صحبت‌ها افتادم که کم‌کم به سنتمون تبدیل شد. چند روز یه‌بار آهنگ بی‌کلام برام می‌فرستاد، احتمالا چون نمی‌خواست احساساتش رو باز کنه و خب منم همینطور بودم. به جای گفتن از تردیدهام، حسی که آهنگ بهم می‌داد رو براش می‌نوشتم و در کمال تعجبم ازش استقبال شد. اون هم نویسنده بود اما تو یه حوزه کاملا متفاوت، پس نمی‌تونست درک کنه نت‌های موسیقی چطور توی دست‌های من به کلمات تبدیل می‌شن. برای کشف جواب‌هام قطعه‌های بیشتری از ژانرهای مختلف فرستاد و سنت «آهنگ بفرست، نوشته بگیر» اینطور شکل گرفت.

بین همه این رمانتیک‌بازی‌هایی که اصلا از ظاهر و جایگاه اجتماعیش قابل پیش‌بینی نبود، من ارزش صبر رو فهمیدم. منی که با سر توی همه روابطم شیرجه می‌زدم و تقریبا همیشه به سنگ خورده بودم، با کسی آشنا شدم که تکلیفش با خودش روشن بود اما جلوی منو می‌گرفت تا قبل از مطمئن شدن تصمیمی نگیرم. بین چت‌های کوتاه اما همیشگی فهمیدم استمرار مهم‌تره از آتش‌فشان احساسی که خیلی زود نیست میشه. بین اون همه آهنگی که ردوبدل شد فهمیدم ذره ذره شناختن دیگری یعنی چی و یاد گرفتم ازش لذت ببرم. به تک‌تک اون نت‌ها بارها گوش کردم. باهاشون غمگین یا شاد شدم ولی پیامی فراتر از عواطف شخصی همراشون بود که این‌ها رو به‌خاطرش نوشتم: کلمات شکننده‌ترین انتخابی هستن که برای گفتن «دوستت دارم» مقابلمون داریم.

 

Blue Banisters

ببر بنگال